سيد محمد باقر برقعى

682

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دشمن به حصار اندرتان كرده و غافل * مشغول به خال و خط تركان حصاريد بردند همه چيز شما را و شما باز * گم كرده شتر را و به دنبال مهاريد ايمان كه بود نور خدا در دل مؤمن * داديد ز كف نور و روان از پى ناريد فرمود نبىّ : حبّ وطن هست ز ايمان * آخر وطن خويش چرا دوست نداريد اين نكته بدانيد كه « من غاب فقد خاب » * از بالش غفلت سر تنبيه برآريد چون ابر بهارى همه بر خويش بگرييد * زيرا همه بىفايده چون ابر بهاريد حقّ خير شما خواسته زين مجلس شورى * از چيست شما در طلب عيب و عواريد ؟ دولت شده با ملّت هم‌رأى در اين كار * اين كار بزرگ است ، به بازى مشماريد زين كار شود ملك و ديار آباد ، الحقّ * همدست شويد ، از پى يارىِ دياريد فرمود شه و هم علما داده اجازت * از آستين همّت ، دستى به در آيد تا گوى سعادت برباييد ز ميدان * در معركهء مردى ، پايى بفشاريد طبع « طرب » اين چامه بدين طرز بيان كرد * معيار بسنجيد ، اگر پاك عياريد در رثاى حسين عليه السّلام وقت آن شد كه سخن با دل ديوانه كنم * خويشتن را به جنون شهره و افسانه كنم وقت آن شد كه كنم مرثيه‌خوانى حسين * رخنه زين غم به دل عاقل و ديوانه كنم چون‌كه بىخانه و كاشانه شدند آل علىّ * كى دگر ميل سوى خانه و كاشانه كنم بهر پيمانهء آبى كه بنوشند و نبود * خون دل در عوض آب به پيمانه كنم صدف ديده‌ام از گريه شود مرجان‌خيز * چون‌كه ياد از ستمِ زادهء مرجانه كنم ياد چون آيدم از گوشهء ويرانهء شام * ناله چون جغد به هر گوشهء ويرانه كنم بود پروانهء شمع رخ اكبر ، ليلى * گريه بر شمع كنم يا كه به پروانه كنم گويم از كاكل زنجيرى قاسم سخنى * تا پريشان دل ديوانه و فرزانه كنم نبود همّت مردانه كسى را چو حسين * جان فداى ره آن همّت مردانه كنم جان و جانانهء من عشق حسين است « طرب » * جان خود ، من به نثار ره جانانه كنم